دو شعر از کلوگری (زاره - لاتگری)

زاره

 

بی اخلاق و بی دین و فلسفه

مستقیم در خاگ چشم تو

نگاه می کنم ببینم ساعت چند است

                    که این جوری شده ام

اصلاً می آیم در ِ خانه ی تو هَرّه می دهم

سرم را در چاه جهنم می کنم

                                      زاره می دهم

فرنگی ِ خونسرد !

من خون پرفشار شرقی ام را

در خون تو بریزم اگر

زمان دوباره به انفجار اولیه برمی گردد

                                                که برگردد

چه به تو ؟!

 

 

لاتگری

 

در نیامده ام در این در

نه نفیاً نه اثباتاً

در آمده ام از در ِ لاادری گری و بعضاً لاتگری

که خارجی از حوزه ی همه چیز

خیلی بلندیِ زیبای تو

می سوزاند این دستگاهِ

                              زیباشناسی ِ کولی ساز مرا

تو

ما را و افلاطون را

مثالِ تو

پاسا کرده که ما را

صورت این جهانی خرابه می کند

با آن جهانی ات

چه کنم !

 

 

/ 33 نظر / 21 بازدید
نمایش نظرات قبلی
sadegh.asgari

شیشه می شکند و زندگی می گذرد.... نوروز می آید تا به ما بگوید که تنها محبت است که می ماند. هر روزتان نوروز .....نوروزتان مبارک من با باران زنده ام. بارانی که از ابر های خدا به زندگی ام رحمت می بخشد.سالها و قرنهاست که بارا ن، وجودم را فرا گرفته و زلالی در قلبم جریان یافته است.با خاطره ای ازآفتاب و بیستون، فرهاد شده ام. تیشه ای از فروردین به ریشه ی ناكامي زده ام،تا ژرفاي دو قطره ي نخستين باران، دو پرتوي نخستين آفتاب بيستون، دو قطره ي آبي از چهره ي آسمان را دريابم .پدر من باران،مادر من باران !..................................... دوستتان دارم [گل]

وحید صاذقی

"کراواتی ها به بهشت نمی روند !!!" ......... چهل پنجاه ساله های تهرانی ، خوب یادشان است که اوایل انقلاب ، خیابان پهلوی اسبق ؛ مصدق سابق ؛ ولی عصر امروز ، حد فاصل دوراه یوسف آباد تا میدان ولیعصر ، مدت مدیدی شده بود پاتوق انواع دست فروش ها ! به طوری که تمامی پیاده روی پهن خیابان ، آن چنان اشغال شده بود که به جز باریکه راهی تنگ ,راهی برای عبور نبود. ابتدا دست فروش های لباس ،هر از جایی بساطشان را پهن کردند و صدای اعتراض مغازه دارها هم به جایی نرسید ! کم کم ؛ از هر صنف و دسته ای که فکرش را بکنی ، یک شعبه بساطی در کنار پیاده رو خیابان مصدق آن روز ، زده شد. قیمت هاشان هم ،خوب ؛ مناسب حال بود و مشتریانشان هم هر روز بیشستر از دیروز ! بساطی ها که دیدند کارشان گرفته و شهر هم شهر هرت است و بی قانون ! به فکر سرپناهی افتادند که هم از آزار و آسیب برف و باران و باد و آفتاب در امان باشند و هم اینکه سر قفلی بساطیشان را تثبیت کنند . به همین خاطر هم هر یک به وسعش چادری علم کرد و به جای بساطی ؛ دکه و دکانی به هم زد . تا آنجا که تا چشم به هم بزنی ، تمام پیاده روی خیابان مصدق شد چادرها و دکه های به هم پیوسته بزرگ و کوچ

بیژن

درودبرگرامی همدل. تارنگاری دارم که در آن درباره ایران مینویسم. اگر دوست داشتی چیزی درباره گذشتار و حال ایران بخوانی به تارنگار من بیا. شادوپیروزباشی. بدرود.

مریم حقیقت

سلام دوست من وقتی روز آمدنت باشد وقتی آخرین روز سال وقتی آخرین غزل سال وقتی آخرین... نه از این آخرین بدم می آید وقتی باید باشی باید بنویسی باید بخوانی وقتی می خواهی بنویسی سال نو مبارک مجبوری copy/paste شوی که: به روزم با: سالتان سبز دلتان خوش همیشه هایتان شعر در http://haghighat2058.persianblog.ir/با پسا غزل وآرین شعر با: دوبیتی،رباعی،غزل از خودم غزلی نشنیده از رضا نیکوکار وعشق درد مشترک ماست با غزل که... می خوانیم؟ یا علی

مهدی موسوی ميركلائي

دنيا اگه تاريك شد دستاي فانوسو بگير ... سلام دوست نيلوفري سال تازه را برايت سبز مي خواهم. وبلاگ ترانه ما به روز شد با كلي مطلب و خبر ، از جمله : فراخوان بزرگترين فستيوال (جشنواره) ترانه سرايي كشور با عنوان ترانه هاي مادري سرزمين من آخرين مهلت شركت در اين جشنواره و ارسال اثر 10 ارديبهشت ماه آخرين آپ سايت پيله هاي شيشه اي و معرفي مطالب مرتبط با من در اين سايت. انتشار شماره جديد مجله ي ارمغان فرهنگي و .... حضورتان را به انتظار نشسته ام ... با احترام مهدي موسوي www.taraneyema.persianblog.ir

آمِد

شعر دومت این کلمات به چه معنیست : نفیا اثباتا ... یا بهتر بگم به چه زبونی هست ؟

وحید صاذقی

قصه سرزمین همیشه بهار ، یک داستان حقیقی است که بارها و بارها در جای جای این کره زمین به وفور اتفاق افتاده، بی اینکه تعجبی برانگیزد یا حداقل مدتی هر چند کوتاه، ذهنی را مشغول کند! قصه سرزمین همیشه بهار، بازگویی این حقیقت است که مرگ پایان زندگی نیست، بلکه دروازه ایست به سوی یک موجودیت دیگر، موجودیتی ابدی و عاری از تمامی زشتی ها و پلیدی های زندگی زمینی، و سرشار از تمامی زیباییها و عصاره تمام زیباییها، عشق و محبت! آری مرگ نه تنها پایان بودن نیست، که سرآغازی است بر بودن حقیقی انسان و قصه ما روایتی است بر این حقیقت محض که سعی خواهیم کرد روایتمان را در چند بخش "پاورقی" تقدیمتان کنیم.

حمید موذنی

سلام سال نو مبارک شاعر شعر جالب و قال تاملی بود. همیشه شعر باشی به وبلاگهای عکس من نیز سر بزن عکس کودک:www.koodak.webphoto.ir عکس اجتماعی:www.aa.webphoto.ir عکس مشاهیر:www.big.webphoto.ir عگس در و پنجره:www.windoor.webphoto.ir

عزت بهمنی

سلام.با کتاب آغوش تو پر از Captain Black به روزم.منتظر نقد و نظر شما