کلوگری

یونگ و نهاد ناآرام انسان مدرن

زری شاه حسینی

 

شگفتی های روان انسان و به دنبال آن پیشرفت های قابل توجهی که در علم روانشناسی در دنیای امروز به وجود آمده است به تأثیر هر چه بیشتر این علم بر حوزه ی ادبیات و هنر دامن زده است. یونگ به روانشناسی اعماق می پردازد، به تکمیل شناخت از ناخودآگاهی که فروید کاشف آن است و از آنجا که اعماق انسان پستوهای تو در توی وجود اویند مسلماً فهم آثار یونگ کاری دشوار می نماید. گستردگی نوشته ها و تنوع ایده های او اگر چه وسیع است اما از آن میان می توان به چند ایده ی اصلی تکیه زد: سرنمون ها (آرکی تیپ ها) فرایند فردانیت، دین، سلامت ذهن و عقاید او در باب شرکه پرداختن به همه ی آنها از حوصله ی این مقاله خارج می باشد و صرفاً برای آشنایی خواننده به طور اختصار پیرامون عمده ترینشان چند سطری نوشته می شود. امروزه قائل شدن لایه ای به نام نا آگاه برای روان آدمی مسأله ای است که برای اکثر مردمان حل شده و هر کس دیدگاه خاص خود را در این مورد داراست چرا که پژوهش های گرانقدری به خصوص در قرن حاضر بر سر این کار، صورت پذیرفته است. در نظر یونگ ناآگاه از دو بخش تشکیل شده که باید از هم متمایز باشند: یک بخش در برگیرنده ی مواد از یاد رفته و شناخت ها و درک های متعالی است که تنها انرژی بسیار ناچیزی برای وارد شدن به منطقه ی آگاهی لازم دارند و در عین حال تمامی مسائلی را در بر می گیرد که با بینش هشیارانه سازگاری ندارند. عناصری که از نظر اخلاقی و فکری با آگاهی در ستیزند و باید سرکوب شوند، این همان لایه ی سطحی ضمیر ناآگاه است اما بخش دیگر لایه ای است که جمعی ، کلی و ورا شخصی است و میان همه ی انسان ها مشترک است اما از مجرای آگاهی شخصی به بیرون راه می یابد. یعنی درون مایه ها و عناصرش در طول عمر تمامی آدمیان به دست آمده است از تجربه ی زندگی تمام افراد بشر بر روی زمین تا به امروز. از نظر تاریخی ناآگاه پیش از پیدایش آگاه وجود داشته و زاینده ی آن است. اما آگاهی همچون فرزندی سرکش که علیه مادر می آشوبد می تواند علیه ناآگاه باشد و یا در کنار آن با مسالمت به کار خود ادامه دهد. همانطور که بدن آدمی تاریخ تکاملی دارد و مراحل تکاملی را طی کرده تا به صورت امروزی در آمده است روان آدمی نیز به همان صورت عمل می کند اما ناآگاه جمعی خود از دو ترکیب گوناگون ولی به هم وابسته به وجود آمده است که همان 1ـ سرنمون ها و 2ـ غرایز هستند. یونگ ایده ی سرنمون ها را از قدیس آگوستین وام گرفته که تحت عنوان (اندیشه های اصلی) از آنها سخن می گوید. اندیشه هایی که از پیش ما نیستند و در فهم الهی وجود ما پنهانند. این اندیشه ها را به زبان ساده آرکی تایپ می نامند یعنی اَشکالِ مثال وارِ زیستن که هر زمانی که به مرحله ی آگاهی می رسند در هیأت تصاویر و انگاره ها، خدایان، شیاطین و اجنه نمود پیدا می کنند. البته او نمی تواند وجود سرنمون ها را با روش های علمی به اثبات برساند چرا که از داده های روانشناختی منتج نمی شوند بلکه به وسیله ی مشاهدات تجربی معرفی و پیشنهاد می شوند. سرنمون ها در واقع فرضیه های به اثبات نرسیده یا ابداعات آزاد ذهن یونگ اند که او در هزاران بیمار روانی خود مشاهده کرده بود و تنها در حالتی آزاد می شوند و شروع به فعالیت می کنند که سطح آگاهی کاهش یافته باشد مثلاً در اختلالات روان پریشانه ای که شخص حس واقعیت را از کف داده باشد. چنانکه یک بودائی فرقه ی ذِن می گوید: آگاه را با مسکرات و نشئگی به خواب فرو برید تا ناآگاه سخن بگوید. وضعیت های روان پریشانه نه اینکه باعث و بانی به وجود آمدن سرنمون ها باشند بلکه تنها بستر مناسبی برای فعالیت آنها هستند. غرایز و سرنمون ها عوامل روانشناختی مختلفی هستند که در ساختن ناآگاه جمعی دست به دست هم می دهند و اختلاف آنها در این است که غرایز حالت های وجودی اند و سرنمون ها حالات درک و دریافت و با آنکه دو چیزند اما به طور مستقل و مجزا از هم عمل نمی کنند.

 

آنیما : انرژی مؤنث یا روان زنانه ای که در دستگاه حیاتی مرد نهفته است و از طریق ارتباط هایی که مردان در جریان زندگی با زنان داشته اند، ملموس می شوند و اولین و مهمترین تجربه ی مرد از این انرژی در ارتباط با مادر شکل می گیرد. آنیما تمام تجربیات اجدادی مردان با زنان است که دو جنبه ی کاملاً متفاوت به خود می گیرد : یک طرف آن زن اثیری فرشته خو، زیبا ، مهربان و طرف دیگر ساحره ، روسپی ، زن بیرحم خونریز است . تصویری کلی از زن در مرد که به یاری آن زن را می شناسد و وقتی که بر عالم خارج فرافکنی می شود برزنی سیطره می یابد که به بهترین شکلی با زنانگی ناهشیارش در سازگاری باشد.

 

آنیموس : انرژی مردانه یا روان مذکر موجود در زن ، قسمت مذکر وجود زن که تمایل به ابراز عقاید دارد. آنیموس به پدران و بزرگان نظر دارد ، کسانی که احکام قطعی صادر می کنند ، مردان قوی ، متعصب و متعهد را دوست می دارد.  

سایه : نیمه ی تاریک وجود ماست اما لزوماً پلید نیست زیرا صفات خوب و ستوده ای مثل درک واقعیت ، واکنش های لازم و مناسب و انگیزه های خلاقیت را داراست اما نیمه ای است که معمولاً آن را پنهان می کنیم ، نیمه ای که سرشار از باد گناهان ماست ، از نظر ارزشی ، منفی ست و نخستین راهِ رودررویی با سایه شناخت خویشتن است نه سرکوب آن چرا که هر چه بیشتر سایه را می کوبیم ، سیاه تر و هولناک تر می شود . همت اخلاقی والایی باید که بپذیریم کمتر از آنچه که فکر می کنیم ، خوبیم !

 

نقاب: نقاب یا پرسونا ماسکی است که برای انجام فعالیت های اجتماعی بر چهره می زنیم ، در واقع واسطه ای است میان من و دنیای بیرون که برای ادامه ی حیات و بقا بسیار ضروری است . تطابقی نیمه هشیارانه با بیرون مثل رفتاری که یک معلم در کلاس درس با توجه به وظایف و مسئولیت هایش انجام می دهد.

 

دین : در میان چهره های متفکر زمان ما در دنیای غرب انگشت شمارند کسانی که به فطری بودن نیاز به دین در وجود انسان پا می فشارند و یونگ بی شک یکی از آنان است. او روانکاوی ست که با ابزار مدرن توانسته زندگی دینی را به زندگی روانی انسان معاصر بازگرداند و ارزش های دینی را به مثابه خرافه پرستی های یک ذهن پیشامدرن تلقی نمی کند که انسان در سایه ی آن محکوم به واپس گرایی باشد . چنانکه می دانیم یونگ تجربی مشرب و آروینی است یعنی برای او عامل دینی در انسان اصلی پیش اندر نیست بلکه آن را از آزمایش بی شمار بیماران خود به دست می آورد . از این نظر دین سائقه ای روحانی و معنوی ست که به صورت اصلی خودزا یعنی نیروی بدوی عظیمی در می آید . دیدگاه متافیزیکی او در اصل کانتی است یعنی از دیدگاه شناخت شناسی شناخت خدا میسر نیست بلکه در این مرحله روان آدمی پا پیش می نهد و اعلام می کند که تجربه ی خدا وجود دارد و حقایق متافیزیکی را زمانی که تماس و ارتباط خود را با تجربه ی شخصی از دست داده باشند فاقد اعتبار می داند . خدایی که یونگ معرفی می کند خدایی است که در درون جان آدمی است و این را نابینایی محض می داند که به دنبال موجودی خارج به نام خدا بگردیم . یونگ معتقد است که در جریان برخورد میان آفریده و آفریدگار، نه تنها آفریده که آفریدگار نیز دگرگون می گردد . به عنوان مثال به تورات اشاره می کند که یهوه که خدای یهودیان است خدایی است که فاقد آگاهی و در نتیجه فاقد اخلاق است چرا که اخلاق از آگاهی سر می زند . ایوب در نتیجه ی ظلمی که بر او شده به دوگانگی (جنبه ی تاریک روشن) و ناتمامیت وجود یهوه پی می برد یعنی متوجه می شود که یهوه موجودی کاملاً عادل نیست و حتی خود نیز بر این بی عدالتی خویش وقوف ندارد اما ایوب که انسان است این نکته را در می یابد و از آفریدگار خود فرا می گذرد یعنی از نظر اخلاقی بالاتر از خدای خود قرار می گیرد و بنابراین تناوردگی (تن یابی) خدا در انسان بسیار لازم می نماید تا خدا بتواند از طریق رنج بردن در هیأت و شکلِ انسانی خودش (مثلاً مسیح) به آگاهی لازم برسد . خدایی که از مرحله ی موجودی ناهشیار به مرحله ی موجودی هوشیار پا می نهد و متحول می شود که بنابراین مسأله ، خدایی که مسیحیت تصویر می کند از یهوه ـ خدای یهود ـ به مراتب پیشرفته تر است !

 

فرایند فردانیت : یونگ فرایند فردانیت را بسیار هیبت آور توصیف می کند که این عظمت از نیروی بی نظیر آرکی تایپ ها به ویژه زمانی که می خواهند جذب آگاهی شوند ، سر می ریزد . می توانیم آگاهی را مانند مزرعه پرباری فرض کنیم که در معرض سیلاب پرخروش سدی شکسته قرار گرفته است که اگر آگاه ضعیف باشد ناآگاه آن را در هم می شکند و می برد و تورمی از آن دست می سازد که عارفان بزرگ بدان مبتلا بودند : سبحان ما اعظم شأنی ! (بایزید) یعنی یکی شدن و این همانی ناآگاه و آگاه ، مسخّر قدرت مطلق خداوندی شدن که انسان همواره از راه کرد و کار دینی سعی داشته خود را از حمله های این خطر در امان بدارد . اما چیزی که عقاید یونگ در باب احکام دینی را برجسته می کند رابطه ای است که او میان این احکام و نیازهایی که در وجود آدمی شناخته شده اند برقرار کرده است . یعنی دَلَم های دینی علاوه بر اینکه دستورات و حقیقت های الهی اند و از هجوم ناآگاه به آگاه جلوگیری می کنند به نیازی ناهشیار در روان ما نیز پاسخ می گویند و در واقع این دَلَم ها هستند که در برابر انرژی بسیار عظیم روان ما حصار ایجاد می کنند و آنها را تعدیل می کنند و اگر جز این عمل کنند من (ege) آدمی سرشار از قدرت و انرژی می شود و وجود انسان را مستعدِ ابتلا به روان نژندی و روان پریشی می کنند . ملت ها و جوامعی که از سد حمایت کننده ی دین بهره نجویند طعمه های مناسبی برای ایسم های خطرناکی می شوند که با سرکوب عامل دینی در انسان به کشتار جمعی روی می آورند و دین از این دیدگاه وسیله ی بسیار مناسبی برای رسیدن به فرآیند فردانیت است . فردانیت برداشتن نقاب persona از چهره ی روح است و در عین حال انسان را از نیروی جادویی آرکی تایپ ها محافظت می کند . در این فرآیند محتویات ناآگاه به بهترین و کامل ترین شکل ممکن به آگاهی می رسند و ترکیبی از آنها ساخته می شود که از طریق فعل بازشناسی قابل تشخیص می باشند . در این مرحله تمایز و انفکاکی اساسی میان عواملی که به آگاهی و به ناآگاهی به ترتیب تعلق دارند صورت می گیرد که از مستحیل شدن فرد انسان در اجتماع جلوگیری می کند . فردانیت به صورت های گوناگونی حاصل می شود که بستگی مستقیم به افراد و فرهنگ های متفاوت آنها دارد . ذهن رشد یافته خود را موظف می داند که با سرنمون ها آشنایی حاصل کند و ارتباط مؤثر و کارآمد برقرار سازد.  

اسطوره: یونگ را روانشناس اسطوره ها باید بنامیم . اسطوره در نظر بیشتر فیلسوفان و یزدان شناسان مترادف با افسانه و قصه ی دروغین و ... است . اما این تعریف از اسطوره اهمیت روانشناختی اندیشیدن اسطوره ای را ناچیز می کند . یونگ به تبیین رابطه ی میان دین و اسطوره می پردازد و اسطوره را آن جزء اساسی تمدن بشری می داند که در واقع باززایی روایت گونه ی آن اتفاق ازلی است که برای برطرف کردن نیاز عمیقی در انسان به وجود می آید.  

اسطوره نه تنها ایمان و حکمت انسان بدوی است که هنوز بر خلاف تصور ، عاملی بسیار اساسی در تعیین رفتار انسان امروزی است.  

چنانچه ثروت، ارضای تمایلات، افکار تسلی بخش همگی مشخصه ی انسان مدرن است و همگی اسطوره ای است. برای انسان بدوی اموری که الگویی مثالی را در ورای خود ندارند بی محتوا و فاقد واقعیت اند . زیرا برای دست یافتن به واقعیت باید مثال ها را تکرار کرد . امور این جهانی و اعمال و رفتار انسان زمانی واقعی اند که از سرنمون ها تقلید کنند یعنی رفتار آدمیان زمانی ارزشمند است که بتواند اعمال اسطوره ای موجودات ازلی را باز تولید کند . آنچه خدا می کند ، انسان نیز باید همان را انجام دهد . اسطوره تمایل شدید انسان برای فراتر شدن از موقعیت و وضعیت انسانی اش است چنانکه تجربه ی دینی نیز خواهان رسیدن به فراسوی امور است ! این مقاله کوششی ست در جهت معرفی بهتر چهره ی تأثیرگذار بر روانکاوی و ادبیات که امیدوارم کشش کافی در مخاطب برای مطالعه ی جدی در باب آثار ارزشمند یونگ را ایجاد کرده باشد .

 

+   زری شاه حسینی ; ٧:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱٢ دی ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir