کلوگری

الهه ای در فاریاب

چاپ شده در نشریه محلی بیرمی - ویژه ی نوروز 89

 

 

تو مرگ منی

که دست و پا داری

نفس می کشی

ره می برد رهایشِ تو

تا حفره های تنگِ حرف های تو

تا حریف من شود

هنوز مانده

اینقدر از این حرف ها بزنی که دهانت

                                                حرفی شود در باد

اما صدایت ،

صدایت میلیاردها زنِ در من

که بعضی طلاق گرفته

بعضی مرده

بعضی هنوز دارند می جنگند را

آرام می کند

صدای تو در خیابانی

به رعدبرقی که نگاه می کنی

به خانه می رسم با تلفنی

که قطع شده با رعد و برقی

که در خیابان تو دیدی

حرف های تو مردی ست

که پنبه در گوش می زند

که حرف های خودم را هم نزند

دهانش را ببند تا هیچ نشنود

صدای تو

             پولم بزند

آمده ام

            حتا که گولم بزند

خونِ کم شده از بس

خونِ تو بی خون نشسته

در دست های لاغرم

هر لحظه لاغرتر می شود

اگر بگویم دست های تو

الآن کجاست

آب قطع می شود

صدا ، تلفن

تو ضربه ی آخر را

                     همیشه اول می زنی

قیدِ افعال ناشده

نا آمده ، نرفته

                  در جای خودش

صدای تو

همیشه حرف مادر را می زند

که انگاری پدر داشت

                           خفه ش می کرد

شاید مادر داشت

                       خفه می کرد

شاید هر دو داشتند خفه می کردند

اما صدات

همیشه حرف مادر می زند

من دستگاهی -

که صرفاً یک سیم اصلی دارد و دیگر هیچ

سری که بی پا راه می رود

یا هر یک از پاهاش

در جایی

بی سر و سایه

قطعه قطعه می شود

عظمت چندش انگیز الهه ای

که سرش در شرق

و پایش در فاریاب است !

 

+   زری شاه حسینی ; ۱:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۱ فروردین ۱۳۸٩
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir