کلوگری

دو شعر از کلوگری(زری - سرباز آلمانی)

زری

من جوانی او

                 پیری من

و مادربزرگ خوانده بود :

" دم در می زنی زلفات شونه زری !

نمی گی بچه ی مردم جوونه زری "

زری که حال خودش نبود

انگار

       ناگهان نگاهش کرده بود

همان شیطان بالا بلا

به سرش سنگ سیاه

زده بود از حلقه ی مریدان

این کیست که پپر ما را این چنین

لیوه در نافِ قبرستان انداخت

هیچ کس ندیده که زری چه دیده  

زلف هایش کجا بود                         

خودم دیدم

کچل سوار خر زرد

پایان نامه ، گواهی نامه ، فوت نامه

سنجاق روی چشم سوم اش

کودکی – شیطان بالا بلا –  

سنگ می زد پاهای چوبی اش را  

به سینه ی کوه زد  

خضر و بودا

توی چاه

          دستم بگیر شیطان بالا !

 

 سرباز آلمانی  

بیش از چند بار ندیدمت  

اما جایی در سحرگاهِ ارواح  

کنار شکل نایافته ی تو  

خمیر سفیدت قشنگ بود  

کار شده بود  

               شرافت آریایی تو  

برنمی داردش پروژه ی مدرن  

ساق های ترد و موهای قهوه ای  

خوابگاه سرباز آلمانی  

در خواب های زندگی گذشته   

نه شینتوییزم قدیم نه بودیزم جدید است  

همه چیز انگار بازی روان زنانه ی توست  

                         با روان مردانه ی من  

چه خواب ها کنارت نرفته ام  

برآشوبم چطور  

                  در این امنیت مذهبی ذهن جهان  

روح برهنه ای را در روحت  

طوری که اتفاق نیفتد تماس جسمانی !

 

+   زری شاه حسینی ; ٧:٤٦ ‎ب.ظ ; ٢۸ بهمن ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

نوستالژیا

(1)

شش لیتر نفت خورده خودم را تش می زنم ، هسته ی اقیانوسان را گَم می زنم

بنای غربت را نوح نهاد ، هنجار نحسش را بر هم می زنم

غربت شاید کلوولویی باشد ، اینجا برازجان یا قطب جنوب

یا آفتابه ای که با آن کویری را نم می زنم

همه ی آدم ها غریبند ، اما زن ها غریب ترند

زن ها در خانه ی شوهر ... آش و کشکم را هم می زنم

آدم را تنها گذاشت و رفت ، نیچه راست می گفت : خدا مرده

اما من چون باید بترسم ، دیگر از این حرف ها کم می زنم

مردان بازی کنند که زنان ، کوره ی مرد سوزی بسازند

زمین را برای کشت مجدد ، هزار هزار سال سم می زنم

زری شاه حسینی 1379

 

 

 

(2)

من خودم را جویده ام تا تَه

خوردن میوه تلخ ها با ته

دل من مغز پوک شیرین است

مغزْ دلْ پر بریده از جا ته

ریشه گم کرده خاک خود را مهر

ساقه حیران کجا برد پا ته

سر خورشید گیج رفت افتاد

سوخت رگ برگ برگ ها را ته

وای باران دوباره یادش رفت

بارد از توی توی توها ته

زری شاه حسینی - 1378

 

+   زری شاه حسینی ; ٧:٥٠ ‎ب.ظ ; ٧ بهمن ۱۳۸٥
    پيام هاي ديگران ()  
 

design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir